ماجرای عاشورا و تاسوعای امسال ما
بارانم چهارشنبه 22 آبان روز تاسوعا بود صبح عمو مهدی و خاله ندا اومدن دنبال ما که بریم بیرون قرار شد
بریم مسجد مجد اما یه کم دیر راه افتادیم اول رفتیم دنبال عمه افسر بعد رفتیم سمت مسجد اونجا غذا تموم
شده بود اما یه مغازه بود که داشت غذا میداد خلاصه پیاده شدیم اول عمه رفت یه غذا گرفت بعدش من
رفتم جلو آقاهه گفت خانوم شما چند دفعه غذا میگیرید نمیشه دیگه نمیدم وای من و میگی همین جوری
هاج و واج داشتم نگاه میکردم بابا هادی اومد عذای عمه رو گرفت داد گفت نمی خوایم اینم مال خودت
منم داد زدم گفتم خیلی نذرت قبوله خلاصه دوباره سوار ماشین شدیم رفتیم عمه رو گذاشتیم خونه ی رویا
اینا (دختر اون یکی عمم) رفتیم یه جای دیگه توی یه کوچه داشتن غذا میدادن عذاشم باقالی پلو با گوشت
بود من و ندا رفتیم تو صف زنونه عمو مهدی و بابا هادیم رفتن تو صف مردونه اونا زود غذا گرفتن و وایسادن
تا ما هم بیایم ایندفعه هم من اول وایسادم پشت سرم ندا بود نفر جلوی من غذا گرفت من که رفتم جلو
یه دفعه آقاهه گفت خانوم شما چندتا غذا میگیری بسه دیگه نمیشه وای دیگه حال خودم و نمیفهمیدم
هیچی نگفتم فقط خندم گرفته بود بابا هادی و عمو مهدی اومد جلو بابا هادی گفت آقا یعنی واقعا فکر
می کنی من زن حامله و دوبار میذارم تو صف وایسه دوباره غذاهاشونو پس دادیم همه ی زنا تو صف
میگفتن حالا یه غذا بهش بده حامله س شاید دلش بخواد منم که دیگه اشکام سرازیر شده بود و
نمیدونستم چی کارکنم نشستیم تو ماشین یهو یه آقایی اومد غذاشو داد به من و رفت از یه طرف حالم
بد بود اما از یه طرفم خیلی حالم خوب بود یعنی من و باران توی تمام مجالس امام حسین حضور داشتیم
که همه مارو میشناختن
خدایا بارانمو به خودت سپردم
یا حسین


ماجرای عاشورا و تاسوعای امسال ما
